ماهنامه سروش، شماره یک

ماهنامه سروش، شماره یک

سروش، فرشته عالم غیب است. آن یگانه صدای حقیقت است بر مدار اندیشه آدمی جهان‌بینی سروش، فریاد و نقد و اعتراض است. و نقد، تندی خود را به شیوایی این صوت بدل می‌کند. ما از نوشتن، به ادراک خویش می‌رسیم و از نقد به معنای سروش

ادبیات

جهان شعری شازده قجری


او را شاعر طنز خوانده‌اند، اما طنزش تنها یک روی سکه بود. روی دیگر، آینه‌ای بود که جامه‌های ریا را می‌درید و تابوها را بی‌لباس می‌کرد. قلمش تیغی بود، دو دم: هم می‌خنداند و هم می‌آزرد. هم نوازش می‌کرد و هم می‌خراشید. در زمانه‌ای که شعر، غالباً در برج عاج تکرار و تقلید اسیر بود، او پنجره‌ها را بر روی زندگی روزمره گشود. در اشعارش، عطر خیابان‌های قجری با بوی نان داغ و گفتار عامه درمی‌آمیخت. او شاعری نبود که از بالا به زندگی نگاه کند؛ در آن زندگی می‌زیست و از درون آن سخن می‌گفت.

ایرج، شاعر تضادها بود. از یک سو، میرزایی قجری با رگه‌هایی از سنت و اشرافیت و از سوی دیگر، طلایه‌داری که ناخودآگاه به سوی مدرنیته می‌گامید. در شعرش، تقدس‌زدایی بود. اما نه از روی بی‌حرمتی که از سر واکاوی. او با زبان مردم، از مردم سخن می‌گفت و در این راه، ترس از برهم زدن آرامش دروغین را بر خود راه نمی‌داد.

اما شاید بزرگ‌ترین انتزاع در وجود ایرج میرزا، «انسان بودن» محض او است. در پشت نقاب طنز، انسانی را می‌توان دید که رنج می‌برد، عشق می‌ورزد، ناامید می‌شود و به مسخره گرفتن دنیا را وسیله‌ای برای تحمل آن می‌یابد. مرثیه‌اش برای پسرش «جغد» تنها یک سوگنامه نیست؛ فریادی است هستی‌شناسانه در برابر بی‌معنایی مرگ. در اینجا طنز به کناری می‌رود و انسان عریان، در برابر جهان به خود می‌لرزد.


✍️ آرمین ولی زاده

نقد سینما

نقد فیلم سینمایی پیرپسر

پیر پسر چیست؟ یک جدال است یا خشونتی مطلق و لگام‌گسیخته؟ هیاهوی دردمندش در جان اثر است یا نمایش کارگردان برای پنهان کردن ضعف اثر خود؟ کارگردان قبل از ظهور کامل شرارت پدر، دوربین ادراکی مخاطب را با دیالوگ‌هایی خون‌آلود شروع می‌کند. دیالوگ‌هایی که از درد مشترک دو برادر سرچشمه می‌گیرد؛ دیالوگ‌هایی که مرور افکار انتقام‌انگیز کاراکترها است نسبت به غلام باستانی و از ضعف شخصیتی در اعمال فرزندان حکایت می‌کند.

بذر انتقام را در درون ما می‌گذارد و در تمام مسیر و حرکت در این لجن‌زار فیلم، ما را به فکر کشتن فرا می‌خواند. تمامی امیال کارگردان همانند شخصیت‌های پاک و حقیر فیلم، به عرصه ظهور هنری نمی‌رسد. از خیر مطلق سخن می‌گوید. فیلمش را به کهن‌الگوهای عالم باستان شباهت می‌دهد. خیر مطلق را با منطق افسانه‌ای‌اش، فرزند شر مطلق قرار می‌دهد. خالق اثر از خیر و نیکی دم می‌زند ولی فرم اثرش که زبان زیبایی‌شناسی و بیان قاطعانه حس هنری است، چیز دیگر می‌گوید. فرم ذات کارگردان را فاش می‌کند.

فرم پیرپسر عکس محتوای شعاری‌اش، مملو از طرفداری شر است و این پارادوکسی است که معنای اثرش را به چالش می‌کشد. وقتی محتوایش از دل فرم برنیاید و حتی در مرحله تطبیق هم ناتوان باشد، کلام محتوایی‌اش پوچ و شعاری می‌شود. و این شعارها، انزجار و آشوب در فرم پیرپسر را بدل به طبلی تو خالی با بانگ بلند می‌کند.

زن در این روایت ملاک شهرآشوب‌های جهان سینمایی را ندارد و جز نمای رقص کفش‌های بدون جوراب، دیگر حس شیدایی و اغواگرانه زن را در مخاطب ایجاد نمی‌کند.

کارگردان، ما را به شناخت و سیر درون خیالات و افکار اشخاص سوق نمی‌دهد. او جهان اثرش را به شکل پیش‌داورانه ای با ذهنیتی سطحی در مورد مفاهیم مختلف به مخاطب عرضه می‌کند. اجازه نمی‌دهد به درون راه پیدا کنیم. او در توهم خود احساسات ما را به گروگان می‌گیرد و با نورپردازی‌ها و بازی‌های اغراق‌جری و گاهی اوراکت (over act) فیلم، گویی ما را شکنجه می‌دهد. آن هم از جنس شکنجه روحی.

اکتای براهنی و علی کاملا شبیه یکدیگر هستند. همانگونه که براهنی پشت رمان‌های داستایوفسکی و اساطیر شاهنامه و ده‌ها اثر دیگر قایم می‌شود و تنها نامشان را برای اقتدار خود، ردیف به ردیف پخش می‌کند؛ علی هم همانند او، تنها در فیلم، نام کتاب‌ها را با علاقه‌ای رنگ پریده و بزدلان بیان می‌کند. عشق بی‌جان‌ترین عنصر اثر است.

رقابت مرد تنهایی که با چراغ سبز زنی ادعای عشق می‌کند با پدر بوالهوس. هر دو به عشق نرسیده‌اند و زن در اثر براهنی چیزی جز ضعف روحی و افکار پریشان نیست. زنی که عشق نمی‌فهمد. به همه‌کس و همه‌چیز تن می‌دهد و ذات فاحشگی دارد.

براهنی مردان سنتی و سالخوردگان را در شیره‌کش‌خانه‌ها به تصویر می‌کشد و نسل جوان را در کافه‌هایی با انفجارهای دیوانه‌وار نور و مواد و شراب نمایان می‌کند. پایان فیلمش شکنجه روح و جدال معلولان است. دو کفه ترازو را برای نبرد همسان نمی‌کند. هر ۴ نفر کشته می‌شوند، بدون اینکه فلسفه تراژدی سینما را در نظر بگیرد.

✍️ مهدیار خوشی

جامعه شناسی

نقدی بر نظام سرمایه داری


چه چیز موجب خلل انداختن اعضای جامعه علیه جریان سرمایه داری است؟ عامل به تغییر درآوردن وضعیت فعلی توسط افراد برای رسیدن به وضعیتی متفاوت چیست؟

وجود «مطلوب» یا «مطلوب تر» در نظرگاه انسان یکی از الزامات تغییر است. مثلا خواستن جامعه‌ی با مالکیت اشتراکی در برابر اختلاف طبقاتی فاحش و بحران های جامعه صنعتی قرن نوزدهم. اما مسلم است که خواستن وضعیتی مطلوب تر ،موجب اراده به تغییر دادن آن نمی شود. عامل دوم ایمان، به امکان تغییر است. پیش بینی مارکس از کمون ثانویه به مارکسیست های انقلابی، ایمان به امکان تغییر را داد.

پس از اینکه ایمان به ظهور کمون ثانویه شکل گرفت. باید تک تک افراد به این اعتقاد برسند که کنش من، ما را به سوی این تغییرِ مثبت می‌برد. در بسیاری از مواقع هر سه عامل بالا موجود هستند اما افراد تلاشی جهت تغییر وضعیت نمی‌کنند. مسئله این است که انسان در لحظه زندگی می‌کند و باید قوای درونی خود را بابت انجام هر کار در لحظه راضی کند. مثلا کسی می‌داند که خواندن رشته مکانیک در دانشگاه دولتی بسیار از دانشگاه های خصوصی مطلوب تر است. می‌داند که درس خواندن موجب تغییر رتبه و دانشگاهش می‌شود و حتی از توانایی خود در درس خواندن اطمینان دارد. با این حال به قدری درس خواندن برایش بی معنا و زجرآور است ، که درس نمیخواند. اینجا عامل چهارم یعنی «لذت بردن از کنشِ تغییر آمیز» شکل می گیرد. البته افرادی هستند که با زجر درس میخوانند و از تحمل رنج در راه رسیدن به مطلوب لذت می‌برند. «لذت بردن از کنشِ تغییر آمیز» موثر ترین عامل تغییرات در طول تاریخ بوده است. تا اینجا عوامل کنش انتقادی محکومان را بررسی کردیم.

اما حاکمان چگونه عوامل کنش های انتقادی را خنثی می‌کنند؟

حاکمان تلاش می کنند هر یک از چهار عامل تغییر را خنثی کنند. اولا که وضعیت فعلی را تا حد امکان مطلوب ترین وضع موجود توصیف کرده و موارد جایگزین را بدتر از وضعیت فعلی به تصویر بکشند. جریان هایی که درباره توسعه فردی و موفقیت در چند دهه اخیر به راه افتاده است ؛ این انگاره را به افراد می‌دهد ، که مشکل از وضعیت نظام سرمایه داری نیست و تمام تقصیرات بر گردن مردم است. وضعیت فعلی نیز آنقدر مطلوب است که با تلاش خودت بتوانی جایگاه خویش را تغییر بدهی.

دوم، قدرت حاکم تغییر را غیر ممکن اعلام می‌کند. هنگامی که در اعتراضات خیابانی کشور های مختلف پلیس اسلحه به دست ایستاده است، این پیغام را به معترضین می‌دهد که تغییر غیر ممکن است.

سوم بی تاثیر نشان دادن کنش افراد. مرسوم ترین روش برای این مرحله تحقیر و ناچیز معرفی کردن افراد منتقد است. گویی معترضان تنها یک مشت احمق متوهم اند.چهارم آنکه باید فضای حماسی، پر شور و پر انگیزه را به فضایی سرد و بی معنا تبدیل کرد. سرمایه دار با صنعت سرگرمی به قدری لذت و شادی برای افراد فراهم می‌کند که میل به رفع مشکلات موجود از بین می‌رود. حتی آثاری که انتقادی نامیده میشوند در واقع غیر انتقادی و برای منفعل کردن افراد است. سرمایه داری میل به تغییر در افراد را ریشه کن می کند.اینگونه روح انسانی بین چرخ دنده های سرمایه داری از بین می رود.


✍️ محمدجواد نوری اقدم

اقتصاد

روابط متقابل اقتصاد و فرهنگ

فرهنگ پدیده‌ای ایستا و از پیش تعیین‌شده نیست، بلکه محصول معنا و در حال تفسیر مجدد است. بازتعریف فرهنگ به معنای نفی سنت‌ها نیست، بلکه تطبیق آن‌ها با شرایط جهانی جدید است. در این چارچوب، فرهنگ به‌عنوان (سرمایه اجتماعی) قابل تحلیل است؛ سرمایه‌ای که از طریق کنش‌های اجتماعی تولید می‌شود و میزان پذیرش اجتماعی، نقش (قیمت) را برای آن ایفا می‌کند. هرچه پذیرش اجتماعی بالاتر باشد، ارزش این سرمایه افزایش می‌یابد و هرچه کمتر باشد، ارزش آن کاهش پیدا می‌کند، امری که در حوزه‌هایی مانند پوشش، هنر، فناوری و سبک زندگی قابل مشاهده است. در این منطق، بورس اجتماعی بستری برای ارزش‌گذاری و هدایت سرمایه‌های فرهنگی، اجتماعی و اخلاقی است. (رسانه و قدرت)، نقش تنظیم‌گر این بازار را دارند و با جهت‌دهی به سلیقه‌ها و رفتارها تعیین می‌کنند، کدام ارزش‌ها رشد کنند و کدام به حاشیه رانده شوند. از این‌رو، فرهنگ صرفاً یک مسئله اجتماعی نیست، بلکه متغیری اقتصادی است که می‌تواند به تولید ثروت یا فرسایش سرمایه منجر شود. در میان حوزه‌های مختلف، (آموزش و پرورش) مهم‌ترین محل سرمایه‌گذاری در بورس اجتماعی است، زیرا انتقال فرهنگ و شکل‌گیری سرمایه انسانی از این مسیر انجام می‌شود. نظام آموزشی ایران عمدتاً مبتنی بر حفظیات و آزمون‌محوری است، که نتیجه آن کاهش تفکر انتقادی، خلاقیت و نوآوری است. آموزش در این ساختار به‌عنوان ابزار موفقیت در امتحان تلقی می‌شود، نه یک ارزش مستقل و در نتیجه فرهنگ پرسشگری و نقدپذیری تضعیف می‌شود.


از منظر اقتصادی، آموزش در ایران هزینه‌بر اما کم‌بازده است. بودجه آموزشی بیشتر صرف حفظ ساختار و بروکراسی می‌شود و نه خلق ارزش. آموزش به‌عنوان هزینه جاری دیده می‌شود، نه سرمایه‌گذاری بلندمدت؛ وضعیتی که ناتوانی در تولید ثروت از فرهنگ، دانش و نوآوری و در نهایت مهاجرت نخبگان را تشدید می‌کند. هنگامی که کنش فرهنگی صرفاً ابزاری شود، ارزش بلندمدت خود را از دست می‌دهد. در چنین شرایطی، بازار فرهنگی توان معامله ایده‌ها و خلاقیت‌های واقعی را از دست می‌دهد و سرمایه فرهنگی ایران در بورس اجتماعی داخلی و جهانی دچار افت ارزش می‌شود. پیامد این روند، انتقال نادرست فرهنگ، محدود شدن چارچوب تفکر و فاصله گرفتن از تحولات جهانی است.


بورس اجتماعی، علاوه بر آموزش، می‌تواند در حوزه‌هایی مانند سلامت روانی و اجتماعی، محیط زیست، برابری جنسیتی و کیفیت زندگی نقش‌آفرین باشد. سرمایه‌گذاری هدفمند در این حوزه‌ها، سرمایه فرهنگی و اجتماعی را تقویت کرده و به رشد اقتصادی پایدار منجر می‌شود. در نهایت، بازتعریف فرهنگ و به‌کارگیری بورس اجتماعی به‌عنوان ابزار سیاست‌گذاری، پیوند میان فرهنگ و اقتصاد را بازسازی می‌کند. سرمایه‌گذاری در آموزش خلاق‌محور، تقویت رسانه‌های مسئول و تعامل هوشمند با جریان‌های فرهنگی جهانی، مسیر شکل‌گیری جامعه‌ای خلاق، پرسشگر و توانمند را هموار می‌سازد.

✍️ یاسین فرجی

علوم سیاسی

روابط سیاسی با جهان

شعار «نه شرقی، نه غربی» خط‌مشی سیاست خارجی جمهوری اسلامی را مشخص می‌کند. شعاری که از اول انقلاب بر سر در وزارت امور خارجه نقش بسته است، اما تا چه حدی موفق بوده است؟


ما حدی معقول، به بررسی این دکترین جمهوری اسلامی می‌پردازیم. کشور ما در سال‌های اخیر، تحت تأثیر سیاست‌های غلط و تک‌بعدی هدایت شده است. هدایت‌های نادرست موجب افول قدرت ارتباطات ما در جهان گشته است. ما در طی این سال‌ها، بارها و بارها در مذاکرات مختلف شرکت کرده‌ایم. مذاکراتی که جز خرید زمان برای طرفین مذاکره و جوسازی‌های رسانه‌ای، هیچ پیامد نداشته است.


تصمیماتی سیاسی چون: وارد کردن مهمات نظامی در اواخر جنگ از انبارهای آمریکایی در کشور اسرائیل (طبق ادعاهای رفیق‌دوست از هسته فرمانده‌های اولیه سپاه) تا برجام و مذاکرات هسته‌ای دهه ۸۰ و سال ۱۴۰۲ و همچنین هم‌پیمانی با کشورهای شرقی (چین و روسیه).


این مثال‌های نقض، برای اصلاح آن شعاری است که هنوز هم بر سردر وزارت امور خارجه نقش بسته است. اما سؤالی که پیش می‌آید این است که آیا این شعار از اساس و پایه صحیح است؟ آیا بستن بازارهای کشور منفعت داشته است؟ آیا متعهد بودن با شرق در ابعاد سیاسی، نظامی، اقتصادی برای ما کاربردی بوده است؟


آیا سیاست‌های ستیزه‌جویانه با جهان غرب، مفید واقع شده است؟ تاریخ ثابت کرده است که پیشرفت هر کشور در گرو داشتن ارتباط سالم با دیگر کشورها است. بستن مرزها بر کشورهای دیگر و جلوگیری از ورود سرمایه‌گذار خارجی از سیاست‌های نادرستی است که اوضاع اقتصادی کشور را به این حال و روز انداخته است. دلار ۱۴۰ هزار تومانی و طلای ۱۴ میلیونی از نتایج تأسف‌برانگیزی است که مردم از آن در جامعه آسیب زیادی برده‌اند. (قیمت‌ها: متناسب تاریخ نوشته).


ارتباط با شرق هم برای ما مثمر ثمر نبوده است. به این شکل رابطه یک‌طرفه و داشتن دست پایین در این روابط برای کشوری مثل ایران که شعار سیاست خارجه‌اش (نه شرقی نه غربی) است، اصلاً خوب نیست.


باید در جهت اهداف موفق‌آمیز کشور دست به عمل می‌زدیم. از طرفی مردم وقتی می‌بینند که چگونه آمریکا و کشورهای غربی پشت متحدانشان هستند دچار شک و تردید نسبت به شرایط اقتصادی و سیاسی خانواده و جامعه خود می‌شوند. بدیهی است که کشورهای غربی هم برای چشم و ابروی زیبایشان، از آنها حمایت نمی‌کنند.


این یک داد و ستد دوطرفه است و تا زمانی که منافع آنها در آن پیمان حفظ شود، به عهد و پیمان خود پایبند هستند.


اشتباه را که هر زمان بفهمی و به آن اعتراف کنی، باز جای اصلاح را باقی می‌گذارد. اما زمانی که حتی مسئولیت تصمیمات کار خود را در موضوعات مختلف نمی‌پذیری و بهانه‌جویی می‌کنی، دیگر شرایط برای بازگشت به مسیر درست سیاسی سخت‌تر از قبل می‌شود.


در اینجا مشکلاتی تئوریکال و بنیادین مطرح شدند. برای رشد و ارتقاء سطح ملی کشورمان در جهان و گسترش آرمان‌های ایرانی ـ اسلامی در دنیا، تنها راه، پذیرش و اصلاح سیاست‌ها است.


اصلاحات، امیدی برای موفقیت در عرصه سیاست و اقتصاد و فرهنگ است و همچنین مسیر موفقیت را هموارتر می‌کند.

✍️ محمد امین جعفری

فلسفه

تولد تاریک فلسفی

دنیای درون او نه شامل نور است و نه تاریکی، یک دود خاکستری بی‌پایان بود]

جنایت و مکافات ـ داستایوفسکی


مسیر و خاستگاه فلسفه از جنس نور نیست. فلسفه حرکتی است در تاریکی. در جهان زیستی، انسان‌ها در فراوانی تصویرهای سطحی و رنگ‌های متعدد به سر می‌برند. ترس، نخستین ظهور حس در آدمی است. ترس همانند حس‌های دیگر رویکردی است از سوی جان در تقابل با مرگ رخ می‌دهد. این ترس توهم را برای بقای آدمی می‌آفریند و در ابعاد متفاوت هستی انسانی، حصار می‌کشد تا حیات آدمی را در زندان، معنی کند. تمام آدمیان زندانی هستند. زندانی که حصارها و بندهایش جزئی از وجود ماست و آدمی بدون آن بندها و توهم‌ها، هویت خود را از دست می‌دهد. حصارهایی همانند دین.


زمینه تولد فلسفه، نوری است که به غار افلاطونی جهان متوهمانه می‌تابد. نوری که نه جهان مثالین را نمایان می‌کند و نه از حقیقت مطلق چیزی بر زبان می‌آورد. نور فقط انکار است و تخریب. فلسفه، یک تجسم نمادین نقد در جهان امروز، که ورودش تمام سرمایه آدمی را ذیل علامت سوال می‌برد. و سوال از جنس شک است و شک نیست جز پرتگاهی که ما را بین وجود و عدم سوق می‌دهد. تولد فلسفه از لابه‌لای این پرتوهای گنگ درون تاریکی آغاز می‌شود این پژواک‌ها ضعیف و نورهای کم‌سو. برای انسانی راهی جز کاوش و حرکت در تاریکی به جا نمی‌گذارد.


برای فیلسوفان و محرکان تاریکی در عالم، به قول آلبر کامو امید، یگانه دروغی می‌شود که برای آنان مقدس است و به حرکت فلسفی‌شان دوام می‌دهد. فلسفه همانند رمان است. در این وصف که افلاطون فینک درباب آن می‌گوید: [از غم تراوش می‌شود، زیرا راز خلقتش در بیان یک غم مشترک میان خیل بشریت است].


فیلسوفان در تاریکی‌ها، تندی‌ها و تیزی‌ها را بر پوست اندیشه خود می‌کشانند تا هویتشان را بشناسند. هدف فلسفه شناخت اغیار و اشیاء و جهان نیست. اگر هم در جستجو شناخت هویت آنان می‌رود و آسیب بر خود می‌زند برای شناخت خویشتن است.


همان خویشتنی که سقراط هم به آن اشاره کرده بود. [خودت را بشناس] اما برای شناخت خود در این تاریکی و ظلمت، چرا به سراغ شناخت اغیار می‌روند. عرفا می‌گویند: عالم محضر خداوند است. اما آیا جز این است که خدا، در اندیشه انسان است و انسان‌ها نسبت به ظرف عقلانیتشان به ادراک او می‌رسند. مگر درست نیست که به تعداد انسان‌ها، خدا داریم و هر کسی همچون عکاسی از زاویه‌ای عکسی از گل دارد. پس مفهوم خدا (منظور وجود خدا نیست)، جنسی انسانی دارد. و جهان به تعبیری محضر وجود انسان است. پس شناخت جهان با نگاه انسانی (فلسفه) ما را به شناخت خود می‌رساند. ما در این تاریکی با شناخت خود، روشنایی می‌آفرینیم و خود از دریچه نگاه خود جهان را تعریف و بازآفرینی می‌کنیم. جهان پر از تاریکی و نور کذب است. فلسفه تاریکخانه است، که اهل این تاریکخانه، سیر در تاریکی را به زندگی‌ای در انوار کاذب ترجیح می‌دهند.

✍️ مهدیار خوشی

علوم دینی

سکولاریسم در اسلام


برای اینکه سکولاریسم را در قرآن کریم و مبانی و خط مشی ائمه بررسی کنیم ابتدا باید سکولاریسم را برای خود تعریف کنیم. در فرهنگ آکسفورد آمده است: [تنظیم امور و معاش زندگی از قبیل تعلیم و تربیت، سیاست، اقتصاد، اخلاق و .... که مربوط به انسان است و دیگر اینکه زندگی خود را با توجه به آخرت پیش ببریم]. بر اساس این دیدگاه دین در امور سیاسی و اجتماعی محوریت ندارد و انسان تصمیم‌گیرنده است. در بررسی جدایی دین از سیاست، قرآن دیدگاه‌های مخالف با سکولاریسم دارد. در آیات ۲۱۳ و ۲۵ سوره حدید، هدف اصلی بعثت پیامبران، حکومت و داوری در اختلافات و برپایی عدالت اجتماعی است. همچنین در آیاتی مثل: [[قُلْ أَطِيعُوا اللَّهَ وَالرَّسُولَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ که اشاره به اطاعت از خدا و رسولش در امور اجتماعی و سیاسی و اخلاقی و ... زمان پیامبر دارد]].


۱۲ سال تلاش و جان‌فدا کردن و رفتن به شعب و محروم شدن و ... از تلاش‌های پیامبر برای ایجاد حکومت است. این خود براستی نشانه بر حق اثبات حکومتی دینی در بطن تاریخ است.


حضرت امیر در حدیثی می‌گوید: [لا بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِيرٍ] یعنی جامعه ناگزیر رهبر می‌خواهد. رهبری که در رأس آن قرار بگیرد و حکومت را در دست خود داشته باشد. در ۴ سال و ۹ ماه خلافت امیرالمؤمنین مصداق بارز حکومتی اسلامی در هر زمینه‌ای را می‌بینیم. امام حسن هم مانند حضرت علی حکومت را تشکیل دادند و ۶ ماه هم خلیفه بودند. ولی به دلیل کمبود کادر و خیانت، مجبور به صلح با معاویه شدند.

در نتیجه کادرسازی‌های امام حسن بود که ۱۸ هزار نفر از کوفه به امام نامه زدند و افرادی چون رشید بن هجری و حجر بن عدی، بلای جان حکومت معاویه شدند. سرانجام در کربلا بود که به لطف امام حسن اولین جنگ علنی برای حکومت شکل گرفت.


در کربلا شاهد قیام بوده‌ایم. ائمه در شرایط مختلف و سخت گوناگون برای پیشبرد شرایط شیعیان تلاش کرده‌اند. دوره‌ی امام سجاد تا امام کاظم دوره‌ی تشکیل کادر است. فی‌المثل امام سجاد در جامعه‌ای است که مردم کشتارهای کربلا و حره را دیده‌اند و از آن ترسیده‌اند، لذا امام در صحیفه سجادیه مردم را به زهد و دوری از دنیا دعوت می‌کنند. (أَلَا حُرٌّ يَدَعُ هَذِهِ اللُّمَاظَةَ لِأَهْلِهَا؟ إِنَّهُ لَيْسَ لِأَنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّةَ، فَلَا تَبِيعُوهَا إِلَّا بِهَا). امام باقر و امام صادق تشکیلات شیعه را گسترش دادند و اعلام رسمی حکومت اسلامی کردند. امام باقر را برای آنکه گفته بود: [هشام بیخود در مسند حکومت نشسته است و حق ما را خورده است] به زندان انداختند و اذیت کردند. (کافی، کلینی، ج۱، ص ۳۷۱)


تمام این مثال‌های دقیق تاریخی، نشانگر اثبات حکومت اسلامی و جامعه‌ای دین‌محورانه است که تمامی انبیاء و امامان در این مسیر گام برداشتند و الگو سیاسی آنان تا به امروز ادامه دارد. همانند: انقلاب اسلامی که نقطه عطفی در تاریخ شیعه و اسلام است. انقلاب اسلامی آرزوی همه انبیا و اولیای الهی است تا آرمان‌های جهانی اسلام را تحقق ببخشند. آری تشکیل حکومتی اسلامی خشم طاغوت را برمی‌افکند. این راه، تاوان دارد. تاوانی سخت و شیرین...

✍️ امیرعلی زبرجدی

دیدگاه‌ها

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها…